دختر غم
دیگران نیز غمی هست!لیک غم من!غمی غمناک است!
وقتی با توام ثانیه ها مثل باد در گذرند و بی تو انگار تمام ساعت های این شهر خوابیده اند همیشه هر گاه دلتنگت میشوم ، مینشینم در گوشه ای و اشک میریزم آن لحظه آرزو میکنم که باشی در کنارم ، بنشینی بر روی پاهایم و آهسته در گوشم بگویی که دوستت دارم کاش بیاید آن روز ، کاش تبدیل شود به حقیقت آن آرزو ، تا لبخند عاشقی بر روی لبانم بنشیند ، تا کی دلم در غم دوری ات، به انتظار بنشیند! ببین خورشید را ،در حال غروب است ، نمیدانم ،میدانی اینجا که نشسته ام چقدر سوت و کور است !؟ نیستی اینجا که اینگونه سرد و بی روح است ، نیستی در کنارم که دلم تنها و پر از غصه، در این لحظه ی غروب است هیچ است این دل بی تو ، تمام است لحظه های شادی بی تو، بگیر دست مرا با آن دستان مهربانت، به تو نیاز دارم همیشه و همه جا، به آن دل مهربانت هستم تا هستی در این دنیای خاموش ، نمیشوی ، حتی یک لحظه نیز از یاد من فراموش! ندیدم تا به حال عشق و صداقت را جز از دل تو، دنیا....دنیا..........دلم ازت گرفته...یه دریا دلم ازهمه چیزت گرفته....از ادما....همه چیزت توبرام یه رنگ داره........... همه شون رنگ بیرنگی داره برام.....ای کاش یه پروانه بودم....... پرمیزدم به آسمون...رها میشدم ازتو...........دورمیشدم ازبیرنگیهات...... ازهمه چیزایی که منوبه خودش وابسته کرده بگذرم....وبرم.... تاشاید دل خسته من...در پناه توای آسمون یه رنگ.آروم بگیره... تا اسیر بازیچه های دنیانشم....اسیر دروغای دنیانشم..... آه دنیا دلم ازت گرفته....یه دریا............. میخوام برم وازت دورشم....ازت دورشم وبیرنگیتو ببینم..... میخوام برم ومحوشی توخاطرم....چشام فراموشت کنن..... آه...دنیا ...دلم ازت گرفته ....یه دریا...... تویی رویام تویی بهونه ایی که دل میگیره سراغت سوونده منو یاد اون گذشته های دور بی تو اما با توبود نام یاد اون روزای بارونی تو رو دیدن روزایی که به خیالم تو بودی خدام نه دست دادی به دستام نه دل سپردی به دلم نه نگاهی به نگاهم حالا خالی و غریب از تو فقط یه شعر عاشقونه می دونم اما اینک باید بروم باید بروم فصل پاییز دلم را به تماشا میخواند............ کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فرداشما مرا به زمین میفرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به انجا بروم؟ خداوند پاسخ داد:از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظرگر فته ام او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه! _اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم اینها برای شادی من کافی هستند خداوند لبخند زد"فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد:من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی فهمم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت:فرشته تو زیباترین و شیرینترین واز ه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد دهد که چگونه صحبت کنی کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت"فرشته ات دستهایت را کنار هم میگذارد و به تو یاد میدهدکه چگونه دعا گنی کودک سرش را برگرداند و پرسید:شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند می کند؟ فرشته ات از تو محافظت می کند حتی اگر به قیمت جانش تمام شود کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر منمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود خداوند لبخند زد وگفت:فرشته ات همیشه درباره تو با من صحبت خواهد کرد وبه تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود _خدایا!اکر قرار است من همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگو خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی!!!! فریادتودرهجوم ثانیه میپیچد ومن درحضورزیبای چکاوکها به تو می اندیشم واین نگاه توست که مرا به حدودلحظات می کشاند نمیدانم چراوچگونه؟ اینچنین همه وجودم سراسر شوق توشده است این سکوت وهم آلودت آرامش از چشمانم را میگیرد توازکدام قافله ای که بایادتو عطرشوق دروجودم میپیچد از استقبال قبیله عشق یاباران؟ که نم نم صدایت هرلحظه مرابه قدمهایت میبرد نمیتوانم بدون نگاه تو.........آه...... چشمانم خیره به خیالت درجستجوی حضورتوست آه ازاین نگاه تو که همه ی لحظاتم راپرکرده حتی غبارثانیه نیز عطریادت رادروجودم زنده میکند............ نامي نداشت. نامش تنها انسان بود؛ و تنها دارايياش تنهايي.گفت: تنهاييام را به بهاي عشق ميفروشم. كيست كه از من قدري تنهايي بخرد؟ هيچكس پاسخ نداد.گفت: تنهاييام پر از رمز و راز است، رمزهايي از بهشت، رازهايي از خدا. با من گفتو گو كنيد تا از حيرت برايتان بگويم.
هيچكس با او گفتوگو نكرد. او نامي نداشت، نامش تنها انسان بود و تنها دارايياش، تنهايي.![]()
یک سمت تویی وعشق![]()
:مرگی ساده![]()
![]()
![]()
یک سمت جهان به قتل من آماده![]()
![]()
![]()
میترسم مث بچه گنجشکی که دردست ۲بچه شرورافتاده....همین![]()
![]()
بیدار شوید ...مگر نمی بینید اینجا دلی برای دیدنش لحظه شماری می کند
و او ميان اين همه تن، تنها فانوس كوچكش را برداشت و به غارش رفت. غاري در حوالي دل. ميدانست آنجا هميشه كسي هست. كسي كه تنهايي ميخرد و عشق ميبخشد.
او به غارش رفت و ما فراموشش كرديم و نميدانيم كه چه مدت آنجا بود.
سيصد سال و نُه سال بر آن افزون؟ يا نه، كمي بيش و كمي كم. او به غارش رفت و ما نميدانيم كه چه كرد و چه گفت و چه شنيد؛ و نميدانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟
اما از غار كه بيرون آمد بيدار بود، آنقدر بيدار كه خوابآلودگي ما برملا شد. چشمهايش دو خورشيد بود، تابناك و روشن؛ كه ظلمت ما را ميدريد.
از غار كه بيرون آمد هنوز همان بود با تني نحيف و رنجور. اما نميدانم سنگينياش را از كجا آورده بود، كه گمان ميكرديم زمين تاب وقارش را نميآورد و زير پاهاي رنجورش درهم خواهد شكست.
از غار كه بيرون آمد، باشكوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتني. اما ديگر سخن نگفت. انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دريا دريا سكوت نوشيده بود.
و اين بار ما بوديم كه به دنبالش ميدويديم براي جرعهاي نور، براي قطرهاي حيرت. و او بيآن كه چيزي بگويد، ميبخشيد؛ بيآن كه چيزي بخواهد.
...
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |



